أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
12
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
روا باشد ، امّا نشايد كه رسول ( ص ) عاشق شود از آنكه عشق منفّر باشد و خداى تعالى پيغمبران را از منفّرات نگاه دارد تا مؤدّى نباشد بنقض غرض او از اجابت دعوت ايشان ، و نيز نشايد كه در زن بيگانه چندان نگاه كند كه شهوت او در حركت آيد و عشق بر او مستولى شود . امّا آنچه در اخبار اصحاب ماست و مفسّران در تفسير آوردهاند آنست كه رسول ( ص ) روزى در سراى زيد رفت زينب در ميان حجره نشسته بود و طيب ميسود چون چشمش بر وى افتاد گفت : سبحان خالق النّور تبارك اللّه أحسن الخالقين ؛ و بازگشت ، چون زيد درآمد زينب وى را از آن حال خبر داد ، زيد گفت : شايد كه تو در دل رسول ( ص ) افتاده باشى ميخواهى ترا رها كنم ؟ - گفت : ترسم تو رها كنى و وى نخواهد كه بزن كند مرا ، زيد پيش رسول ( ص ) آمد و گفت : ميخواهم كه زينب را رها كنم ، گفت : چرا ؛ هيچ تهمتى افتاده است ؟ - گفت : لا و اللّه من از وى جز خير و نيكوئى نديدهام و ليكن او بر من بزرگى مىكند براى شرفى كه دارد ، رسول ( ص ) وى را گفت : أمسك عليك زوجك ، زن خود را نگاهدار و از خداى بترس و وى را طلاق مده و نسبت مكن او را برنجانيدن تو و تكبّر بر تو . [ وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ ] خطاب با رسول ( ص ) است ميگويد : و تو در نفس خويش پنهان ميكنى آنچه خداى آن را آشكارا گردانيده و اين آن بود كه در نفس رسول بود و در خاطرش كه اگر زيد ويرا طلاق دهد رسول ( ص ) ويرا نكاح كند و از ملامت مردمان مىانديشيد كه مردمان گويند كه : رسول زيد را فرمود كه : زن خود را طلاق ده و چون طلاق داد ويرا بخواست خداى تعالى از آنچه در ضمير وى بود از آن خبر داد و گفت : از ملامت مردمان ميترسى و خداى اوليتر است از آنكه ازو بترسى و مراد به اين « خشيت » خشيت تقوى نيست بلكه خشيت حياست يعنى از مردمان شرم ميدارى در اظهار آن ، و اوليتر است كه از خداى شرم دارى در اظهار . [ فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ ] پس آنگاه كه زيد حاجت ازو تمام كرد و بگزارد و نفس او ازو خوش گشت و طلاقش داد و زينب